خواجه نصير الدين الطوسي
119
روضة التسليم يا تصورات ( فارسى )
البصائر و اندرست المعقولات و سكرت المعلومات و مانت الانفس المقدّسة و تعدّمت العقول المنوّرة و در كرامات و رجعات ايشان لذكرهم السّلام گفتهاند كه حكم اضافت و حقيقت نگاه بايد داشتن و از آن روئى كه حقّ را مراتبى هست ايشان [ 94 ] هر يك اظهار مرتبهء و سرّى و مصلحتى مرتّب و مبيّن ميكنند ، و نتوان گفت كه رجعتشان نيست ، و از آن روئى كه حقّ را وحدتىست و اين مراتب آنجا يكى مىباشد ايشان به حكم حقيقت همه يكىاند و نه شخص ايشان تا از شخص انفصاليست نه در معنويّت و حقيقت ايشان ، و نتوان گفت كه رجعتى نيست و معنىء امام و قائم هر دو يكىاند ، امّا مردم آن امام را قائم خوانند كه در شريعت تصرّف زيادت كند ، و چون قائم ظهور شكلى كند ، يعنى دعوت فعلى كند نه قولى ، او را مالك الرّقاب خوانند ، و چون ظهور معنوى كند يعنى دعوت هم قولى كند و هم فعلى او را مالك القلوب خوانند ، چون مصلحت همه خلائق عالم هر وقت و زمان در آن باشد كه او لذكره السّلام مىفرمايد وقتى باشد كه مصلحت در آن داند كه بر تخت نشيند و مملكت و گنج و لشكر و خزانه بسيارش باشد ، و در دعوت خود كه رحمت بزرگترين است بر خلائق عالم بگشايد و با همه كس على العموم حلم و رفق و مدارا فرمايد ، و همگنان در عهد بزرگوار او مرتفع و نيكو حال باشند ، و وقتى باشد كه از همه اسباب تجمّل مملكت و تنعّم سلطنت تحاشى نمايد و خلائق را در گرد دور امتحان افگند و محنتهاى شاقّه بر ايشان گمارد و با هيچ كس مجادله به كار ندارد ، و با دين و مملكت آن كند كه كمدلى طاقت آن نياورد ، چنان كه همه حقوق را از حقّى ببرد و هيچ حقّى بنگذارد كه او را به آن بتوان شناخت ، و آن گويد و كند